وب نوشته های یک دندانپزشک

آخرین مطالب
پربیننده ترین مطالب
نویسندگان
  • ۰
  • ۰

رزیدنتانه ۲

1) دختری که تازه به ورودیمون اضافه شده خیلی خوبه، بر خلاف تصور قبلیم، با اومدنش حس بهتری دارم اخلاقش بیشتر به من میخوره، اهل زرنگ بازی و رقابت و این چیزا نیست، هر وقتم که برای سمینارا برنامه ای بچینم بدون اعتراض و غر و لند قبول میکنه ...هفته ی پیش هم که خونشون دعوت شدیم من و هم کلاسیم فاطمه و سه تا دختر سال سه ایمون ... بینمون سه تا دختر متاهل بود که به شکل عجیبی هر سه تاشون از مادر شوهراشون بد میگفتن و کلا اعتقاد به دوری و دوستی داشتن ... راستش دلایلی هم که می آوردن خیلی مسخره بود ... مثلا ناراحتی یکیشون این بود مادر شوهرم برای شوهرم پیامای عاشقانه میفرسته خب مامانشه یه عمر قربون صدقه ی پسرش رفته حالا چرا نباید بره!!!!!! واقعا برام عجیب بودن ... 😞

۲) یک دختر دیگه تو بخشمون که خیلی دوسش دارم نگین هستش که سال سه ایمونه، هر وقت میبینمش دوست دارم بغلش کنم انقدر که دوست داشتنیه ... خیلی مهربونو با اخلاقه و  کار جراحیشم عالیه ... و مدامم منو برای زندگی و عشق و کار راهنمایی می کنه 😍 توی مهمونی هم منو برده بود یه گوشه و داشت کلی اعتماد به نفس نداشتمو بهبود می بخشید 😊

۳) امروز استادم بهم گفتن خانم دکتر دو تا کتاب دارم باید براتون بیارم🙂 گفتم چی، گفتن فلان و فلان، گفتم ممنون استاد ولی پارسال به هممون دادید اینا رو، گفتن عه واقعا؟ چون دختر خوبی بودی خواستم فقط برای شما بیارم تا تشویق بشی😍😍😍

  • دکتر محیصا
  • ۰
  • ۰
دو روز از هفته گذشته همچنان سخت می گذره اما همیشه اینجور وقتا خدا بیشتر بهم توجه میکنه یه جور حس میکنم معلقم ولی با یک نخ نازک حفظ شدم این نخ نازک شادی های کوچیکیه که برام پیش میاد ...
 چند روز مادر هم اتاقیم اومده پیشمون همون اولش که منو دید گفت وای محیصا ناراحت نشیا خیلی لاغر شدی زشت شدی😑 بعدم که باهاشون رفتم تله سیژ با وجودی که اصلا وقت نداشتم ولی به اصرار هم اتاقیم و اینکه حس خوبی از اومدن مامانش نداشت رفتم تا بلکه یه ذره به مامانشم خوش بگذره... این ترس از ارتفاع هم یه روزی سکته ام میده ... 
شنبه امتحان زبان داشتم، نگفته بودم کلاس زبان میرم، چون کانون زبانه اکثر بچه ها دبیرستانی هستن وای که چقدر دوسشون دارم مثلا پریسا یه دختر ناز سوم دبیرستانی که با یک لهجه خاص انگلیسی حرف میزنه، یکی دیگه فاطمه بود که خنده ی کلاسمون بود از بس که شیرین و قلقلیه و دوتا دوقلو که اونام خیلی بانمک بودن کلا خوش بودم باهاشون، برای امتحان فاینال هم یک ساعت خوندم یعنی اصلا وقت نداشتم اما خوب شد نمرم ۹۸ شده بود.
دیگه وقت نمیشه برم کلاس نقاشی، پنجشنبه آخرین جلسه بود که رفتم تابلوم داشت تموم میشد هم کلاسیا میگفتن چقدر قشنگ شده و ازش عکس می گرفتن، همین که خواستم وسایلمو جمع کنم آب ریخت روش 😔😔😔😔 اما قسمت کوچیکی خیس شد و رنگا بهم ریخت که باید اصلاحش کنم 
رانندگی برام خیلی جذابه یه جورایی زنگ‌تفریحمه اما توی این شهری که هستم خیلی هم خطرناکه مثلا از مواردی که اینجا اصلا رعایت نمیشه رانندگی بین خطوطه قشنگ وسط اتوبان یک چرخ یک طرف لاینه فک کنم هدفشون از این کار اینه هر وقت خواستن برن تو یکی از لاینا، دومیش سرعت زیاده مثلا دیروز داشتم میرفتم دیدم ماشین پشت سرم خیلی نزدیکه تصمیم گرفتم بیام سمت راست که بره فرمونو یه کم سمت راست دادم دیدم ماشینه از راست داره سبقت میگیره این فاصله که فرمونو دوباره چرخوندم با شتابی که اون هم از کنارم رد شد حس کردم یه کاه شد .... خدا رحم کرد 💗

  • دکتر محیصا
  • ۰
  • ۰
دو روز از هفته گذشته همچنان سخت می گذره اما همیشه اینجور وقتا خدا بیشتر بهم توجه میکنه یه جور حس میکنم معلقم ولی با یک نخ نازک حفظ شدم این نخ نازک شادی های کوچیکیه که برام پیش میاد ...
 چند روز مادر هم اتاقیم اومده پیشمون همون اولش که منو دید گفت وای محیصا ناراحت نشیا خیلی لاغر شدی زشت شدی😑 بعدم که باهاشون رفتم تله سیژ با وجودی که اصلا وقت نداشتم ولی به اصرار هم اتاقیم و اینکه حس خوبی از اومدن مامانش نداشت رفتم تا بلکه یه ذره به مامانشم خوش بگذره... این ترس از ارتفاع هم یه روزی سکته ام میده ... 
شنبه امتحان زبان داشتم، نگفته بودم کلاس زبان میرم، چون کانون زبانه اکثر بچه ها دبیرستانی هستن وای که چقدر دوسشون دارم مثلا پریسا یه دختر ناز سوم دبیرستانی که با یک لهجه خاص انگلیسی حرف میزنه، یکی دیگه فاطمه بود که خنده ی کلاسمون بود از بس که شیرین و قلقلیه و دوتا دوقلو که اونام خیلی بانمک بودن کلا خوش بودم باهاشون، برای امتحان فاینال هم یک ساعت خوندم یعنی اصلا وقت نداشتم اما خوب شد نمرم ۹۸ شده بود.
دیگه وقت نمیشه برم کلاس نقاشی، پنجشنبه آخرین جلسه بود که رفتم تابلوم داشت تموم میشد هم کلاسیا میگفتن چقدر قشنگ شده و ازش عکس می گرفتن، همین که خواستم وسایلمو جمع کنم آب ریخت روش 😔😔😔😔 اما قسمت کوچیکی خیس شد و رنگا بهم ریخت که باید اصلاحش کنم 
رانندگی برام خیلی جذابه یه جورایی زنگ‌تفریحمه اما توی این شهری که هستم خیلی هم خطرناکه مثلا از مواردی که اینجا اصلا رعایت نمیشه رانندگی بین خطوطه قشنگ وسط اتوبان یک چرخ یک طرف لاینه فک کنم هدفشون از این کار اینه هر وقت خواستن برن تو یکی از لاینا، دومیش سرعت زیاده مثلا دیروز داشتم میرفتم دیدم ماشین پشت سرم خیلی نزدیکه تصمیم گرفتم بیام سمت راست که بره فرمونو یه کم سمت راست دادم دیدم ماشینه از راست داره سبقت میگیره این فاصله که فرمونو دوباره چرخوندم با شتابی که اون هم از کنارم رد شد حس کردم یه کاه شد .... خدا رحم کرد 💗

  • دکتر محیصا
  • ۰
  • ۰

روزای سخت

چه روزایی داره میگذره شبیه آدم آهنی شدم فقط دارم به صورت اتوماتیک کارامو انجام میدم که جا نمونم، هفته ی بعد دو تا پرزنت دارم فردا یکی و بعدشم هر هفته یکی مدت طولانیه خونه نرفتم و حالا حالا هم وقت نمیشه برم اونقدر فکر مشغولی های مختلف برام بوجود اومده که امروز پنج دقیقه داشتم دنبال ماشینم میگشتم و یادم نبود کجا پارکش کردم 😔😔😔 چقدر دلم یه استراحت طولانی می خواد .... از یه جهتم خوبه همیشه درس خوندن برای من جایی برای جدا شدن از تمام رنجاییه که یک انسان میتونه داشته باشه مثل  ناخن جویدن شده برام شایدم کافئین شایدم یه جور اوپیوئید😏 فکر کنم بیرحمانه ترین تشبیه رو دارم ... برای اصلاحش اینو باید بگم یکی از لذت های قشنگ این دنیا که فکر میکنم به خاطر ماهیت خاصش و اتصالش به مبدا عالم زیباست، فهمیدنه ... وقتی یه چیزی رو میفهمی و یاد میگیری لذت خاصی داره که جنسش اصلا فانی نیست ...
  • دکتر محیصا
  • ۰
  • ۰

رزیدنتانه

1) جدیدا توی بخشمون مگس زیاد شده ... و همش دور و ور دهن مریضا که پر خونه میان و جزو استرسای جدیدمون هم دور کردن این مزاحماس ... استادمون داشتن جراحی می کردن و سال بالاییمون دستیارشون وایساده بود و بقیه ی اساتید هم بودن منم داشتم نگاه میکردم که یهو یه چیزی محکم خورد تو صورتم ... انگار برق گرفتم و خشکم زده بود و استادا هم خشکشون زده بود که اخه چرا سال بالاییمون با پشت دست زد تو صورت من ... که دیدیم داشته مگسا رو دور میکرده برا همین خندیدیم تا دردش یادم بره 😅😅😅 ماشاالله دستشونم سنگین بود اخی بیچاره پسرش، فکر کنم یه بار بزنش تا یه ماه حرف نزنه 😅😅😅😅 بعدم که استادمون رفتن انتقام منو از مگس گرفتن و کشتنش ... 
۲) چندهفته پیش یک بیمار جراحی افزایش طول تاج داشتم، مریضم یک خانم شاغل بودن که تقریبا هم سنم بود و چون مریضام اکثرا جراحی دارن و کار جراحی پر استرسه خیلی باهاشون مهربونم و نازشونو می کشم این بیمار هم خیلی پیگیر بودم اذیت نشه ...  استادم هم خیلی حساس و دقیق بودن منم با دقت کارشو انجام دادم و چون بخش شلوغ بود باید بعد از هر مرحله منتظر میموندیم استاد بیان و تایید کنن، استادم اولش گفتن کیس مشکلیه و آخرش هم کلی از کارم تعریف کردن ... مریض رو برای هم اتاقیم که متخصص پرتزه فرستادم که کار بیمارم راه بیوفته و باوجودی که وقت نداشت اما قبول کرد انجامش بده ... حالا یه دندون دیگه اش هم جراحی میخواد ... هم اتاقیم گفت بهش گفتم برید پیش دکتر محیصا براتون انجام بده گفته نه نمیرم خیلی با وسواس و دقیق کار کرد اذیت شدم اگر میشه به یک دکتر مرد معرفیم کنید!!!!😔😔😔 این که خیلی روتینه بعضیا فکر میکنن کار مردا بهتره و من از اول این بیمارا رو قبول نمیکنم چون از اول آرامش روانی ندارن ... ولی اخه این مورد دیگه واقعا تاسف بر انگیزه...چون هم دید چقدر براش زحمت کشیدم و هم اینکه خودش هم یک دختره ...هم اتاقیم هم در جوابش گفته من باید ازش خواهش کنم برات انجام بده اگر دکتر مرد میخوای خودت برو تو بخش تا معاینه بشی و هروقت وقت داشتن برات انجام بدن ... بیمار هم اومد و خیلی مودب از من وقت نزدیک گرفتن و رفتن تا شنبه که براش انجام بدم ... 
۳) امروز استادم که خیلی شیرین و مهربونه و با وجودی که بازنشست شده بازم میاد ، خواست از ابزارای کمک آموزشی استفاده کنه ولی چون امکاناتمون کمه منو برد روبروی دیوار و مقابل عکس زیر،  دو تا کاشی وسط رو نشونم داد و گفت ببین سمت راست مزایای درمانه و سمت چپ معایب درمان و حالا باید تصمیم بگیریم ... با دقت هم به کاشیا نگاه می کردیم که خدایی نکرده فاکتوری رو از قلم ننداخته باشیم ... و بعد بر اساس همین نانوشته های کاشی ها طرح درمانمونو ریختیم 😄😄😄😄 
  • دکتر محیصا
  • ۰
  • ۰

یمن


لب اگر باز کنم سرّ مگو می ریزد
می روم گریه کنم چشم فرو می ریزد

چند وقت است می و ساقی و ساغر همه اوست
دست من باده نمی ریزد، او می ریزد

چند ماه است که در راه گلویم خار است
چشم من بغض دلش را به گلو می ریزد

جوی ها در همه جا روی به دریا دارند
این چه دریاست که یک باره به جو می ریزد

بی خبر از نفس سوخته حالان مگذر
خاصه صبحی که سبو پشت سبو می ریزد

این قدر پشت سر سوختگان حرف مزن
من اگر ها کنم از آینه هو می ریزد

هر طرف می نگری داغ اویس قرن است
خون طفلان یمن از همه سو می ریزد

علیرضا قزوه
  • دکتر محیصا
  • ۰
  • ۰
دلم تنگ شده ... دلم تنگ شده براتون امام حسین (ع) ... برای لحظه ای که خسته و کوفته و با پای تاول زده و با مسمومیت شدید رسیدم کربلا ... برای وقتی که مقابل ضریحتون گفتم صلی الله علیک یا ابا عبدالله  ... برای من شما مهربانترین انسان روی زمینید... اونقدر مهربان که مطمئنم اگر ناخالصی در سلامم باشه به بزرگواری خودتون می بخشید ... دلم پر می کشه برای زیارت شما ... حالا که نمی تونم از دور میگم:

السلام علیک یابن  سدرة المنتهی
  • دکتر محیصا
  • ۰
  • ۰

ترس جاده ای

دو تا پست قبلیم از روی دلتنگی بود ... ولی یاد یه چیز با نمک افتادم که شاید حال شما و من رو خوب کنه ... مدتیه به خاطر دیدن یک صحنه تصادف ... تو جاده با هر ترمز راننده می ترسم ... آخرین بار می خواستم برم خونه و و یک بلیط اینترنتی گرفتم و  نشستم توی اتوبوس، یهو یک پسر جوان اومدن نشستن بغل دستم ... منم گفتم جاتون اینجاس یک لبخند تحویلم داد و گفت بله (یعنی دریغ از یک اپسیلون غیرت🤔🤔)... منم پا شدم و به مسوول بلیط گفتم ایشونم گفت فعلا جلو پشت سر راننده بشین تا جاتونو عوض کنم خودشم رفت وسایلمو آورد ... و اینجوری شد که دیگه همه جاها پر بود و من افتادم پشت سر راننده ... منم هرچندوقت یک بار خوابم می برد و با ترمز راننده می پریدم ... اخرین بار گفتم آقا آرومتر برید ... و دیدم یک نفر دیگه اومد اعتراض کرد که آقا خیلی تند میرید بچه ی من می ترسه و یه بیماری خاص داره که بدتر میشه و حالا دستاشو برعکس تکون میده ... بعدم نادیا مراد اومد صحبت کرد و گفت من و این خانم (اشاره به من) دفعه ی قبلی هم تو اتوبوس نشستیم و راننده رو مجاب کردیم آروم بره ... منم از نادیا تشکر کردم که بله دفعه ی قبلم فقط شما همراهیم کردیم ... بعدم نزدیکای شهرمون ما رو پیدا کرد و من و نادیا مراد راه افتادیم سمت شهر بین راه هم بهمون یک بسته ی فرهنگی دادن که توش تربت کربلا بود 😍 داشتیم به یک پلیس راه می رسیدیم که یهو اتوبوس ترمز کرد و لامپا روشن شد و منم از خواب پریدم 😀😀😀
پی نوشت: نادیا مراد برنده ی جایزه ی صلح نوبل هستند 😊
  • دکتر محیصا
  • ۰
  • ۰

اربعین

مامان گفت برادرم امشب از مرز رد شد والان عراقه ... دلم پر کشید برای زیارت اربعین ... با کلی خوشحالی به دوستام گفتم برادرم رفته کربلا ... اتفاقا استادم امروز گفت به زیارت اربعین اعتقادی نداره ... که دوستان هم اظهار فضل کردن ما هم اعتقادی نداریم یکیشون گفت خیلیا میرن بهشون خوش بگذره و وای فای مجانی استفاده کنن و یکیشونم گفت اینایی که میرن خلوص ندارن اگه دارن روزای دیگه سال برن .... 

خدای من چرا انقدر براشون راحته چرا انقدر راحته مگر خلوص سنجی دارن ... چطور آدما به خودشون اجازه می دن خدایی کنن ... چرا تمام آرامش ما رو زیر سوال می برن ... جالبه همین آدما معتقدن راه های رسیدن به خداوند به تعداد انسا ن هاست منم به همین اعتقاد دارم ... اما نمیدونم چرا راه هایی که از مدل اعتقادی ما می گذره رو مثل آب خوردن به انتقاد می کشن ... عزیزم فکر می کنی برای حماسه ی عاشورا باید شاد بود و بهش افتخار کنی خب شادیتو بکن با اشک من چکار داری من آدم احساساتی هستم که هر چیزی که برام بوی خدا رو بده اشکمو روان می کنه ... این حماسه باید زنده بمونه من با اشکم به خودم تلنگر می زنم شما اونطوری که دوست دارید...   وقتی می خوام به اعتقاد کسی فکر کنم همیشه این میاد تو ذهنم که اون قطعا پیش خداوند از من بالاتره ... اصلا در زمینه ی اعتقادی خجالت می کشم و خودمو در حدی نمی دونم قضاوت کنم ... ولی همیشه قضاوت می شم ... بارها شده حتی ازم‌سوال نکردن ولی در مورد فکری که بیانش نکردم قضاوت شدم ... 😔😔😔😔


  • دکتر محیصا
  • ۰
  • ۰

مهر مهربان

۱) اولین ماه سال دو رزیدنتی خیلی فشرده و سخت گذشت ... اونقدر که نتونستم از کلاس نقاشیم و گل و مرغم یه کم لذت ببرم .. نتونستم یک خط خطاطی کنم☹... مسوول تخصصی منو به عنوان نماینده ی ورودیمون انتخاب کرد و حالا باید سمینارا رو باهاشون هماهنگ کنیم و می تونم بگم با وجود سختی هایی که خودم داشتم هر هفته خودم یک دونه سمینار داشتم ...😢😢😢
۲) هنوز نتونستم با خیلی از رفتارای آدمای اطرافم کنار بیام ... مثلا منشی بخشمون یک زن قدرت طلب که نمی تونم درکش کنم ... نمی تونم درک کنم چرا هر بار با یک جمله سعی می کنه تمام اعصاب ما رو بهم بریزه ... همین چند وقت پیش سر اینکه یک دندون کشیدم انقدر منو دعوا کرد که خدا می دونه در حدی که برگشت گفت اجازه نمی دم تو بخش من دندون بکشید !!!!! بخش ایشون 😥😥 ولی من با اجازه ی استاد بخش کشیدم ولی تمام روزم ناراحت بودم ... و وقتی بیشتر ناراحت شدم که رفته بود پیش رییس بخش بدگویی منو کرده بود که من بهش بی احترامی کردم ... ای کاش یه کم بی احترامی کرده بودم تا حداقل دلم خنک بشه ولی تا جایی که یادمه من سکوت کرده بودم و خانم جولان می داد ... و تمام روزمو با جملات کلیدی رو مخ و اعصابم بود که بلکه من از کوره در برم اما سعی کردم صبور باشم... حتی اخر وقت خداحافظی کردم ایشون جواب ندادن ... حالا بیشتر تر ناراحتم چون رییس بخش هم اصلا از ما طرفداری نکردن و بدتر که همکلاسیام هم طرفداری نکردن و اظهار کردن دعوا دخترونه بوده ... البته انتظار دفاع از کسی ندارم چون اونقدر برام مهم نبود بخوام به رییس بخش بگم ولی منشیمون اونقدر بیکار بودن که نشستن سیر تا پیاز به علاوه ی دوتا گوجه و سه تاخیار اضافه رو برای استادمون گفتن  ... بهر حال همچین اوضاعی داریم که نمی دونم باید چطور با منشیمون برخورد کنم ... هرروز بهشون بگم چشم خوبه ؟! دختر خوبی هستم اونجوری ؟! جدا میخوام در یک اوضاع آرام تر از استادمون بپرسم چطور رفتار کنم این تنشا تموم بشه ... 😢😢😢


  • دکتر محیصا