وبنوشته های یک دندانپزشک

آخرین مطالب
پربیننده ترین مطالب
نویسندگان
  • ۰
  • ۰

سی سالگی

تا مهرماه ۱۳۹۶ به سنم فکر نمی کردم حس می کردم همیشه دختر شاد و شنگول خونمون هستم ... تا اینکه جایی دانشجو شدم که با همکلاسیام بین ۲ تا ۵ سال اختلاف سن داشتم ... از نظر خودم زیاد نبود ولی این فاصله وقتی بهم گوشزد شد که هم اتاقیم بهم میگفت مامان !!! فقط چون پنج سال ازش بزرگتر بودم ... خیلی برام سخت بود انگار یه آینه جلوم بود که داشت بهم نشون می داد دارم پیر می شم ... اوجش به جایی رسید که مدام در مورد چروک های روی صورتم بهم کنایه می زدن ... همیشه به رابطه ی خودم با عروسمون که چهارسال ازم بزرگتره فکر می کنم هیچ وقت این فاصله و شکاف رو ندیدم همیشه عین دوتا دوست هم سطح با هم بودیم ... حتی هنوزم فکر می کنم عروسمون هم سنمه ... اما چرا بقیه ی آدما دیگران رو از دریچه ی سنشون نگاه می کنن شاید علتش اینه قلبامون خیلی از هم دوره و وقتی دنبال علتش می گردن اولین چیز سن به نظر می رسه در حالی که واقعا سن مهم نیست مهم نزدیکی احساس و تفکر و تجربه های ماست ... شاید یک فرد ۶ سال از من کوچیکتر باشه ولی اونقدر تو زندگیش تجربه کسب کرده و اونقدر پخته شده که ساعت ها با من حرف مشترک داشته باشه ... 

اوایل امسال به شدت دچار بحران شده بودم و ترس از سی ساله شدن آزارم می داد... ترس از روبرو شدن تو آینه و چروک و موی سفید ... ترس از پیری و نزدیک شدن به مرگ و ترس از اینکه هنوز به خیلی از هدفام نرسیدم ... هدفایی که وقتی به سی سالگیم فکر می کردم حتما باید بهشون می رسیدم ... یک سال زمان خوبی بود برای روبرو شدن با این بحران...
الان بیشتر با روزها و ساعت های زندگیم دوست شدم ... نسبت به چروکهام حس بدی ندارم چون نشانه است از روزگاری که برام گذشته و برام پر از تجربه و حس های خوب بوده البته به این معنی نیست که مراقب پوستم نباشم  ... از مرگ نمی ترسم یا شایدم کمتر می ترسم چون دیگه به عنوان پایان جوونی و شادیم بهش نگاه نمیکنم ...برام یک تولد به یک دنیای دیگه با تکامل و فکر بالاتره ... 
و اما جوونی و شادابی حتی با وجود تمام انرژی های منفی که  از هم اتاقیا و هم رشته ای و ... بهم وارد می شه ... هنوز هم حس می کنم همون دختر بازیگوش و شنگول خونمون هستم که می تونم باعث لبخند روی لبای خانواده ام بشم ... اونقدر که بهم میگن شادی خونه :) همون دختر بچه ای که با دیدن رنگ های آبرنگ به وجد میاد و هنوزم میتونه با مرغا و گلا حرف بزنه و صداشونو بشنوه... 😃😃😃
ناز من تولدت مبارک و تبریک می گم که الآن سی سال دنیا رو دیدی و تمام این سی سال تلاش کردی... ان شا الله سی و یک سالگی برات پر باشه از خیرها و اتفاقای خوب 😍😍😍😍😍

  • دکتر محیصا
  • ۰
  • ۰

لبخند

مدت ها بود از این آدما ندیده بودم ... از بس که همه برای لبخند و خنده و تشویق و دادن انرژی خط کش دارن، فراموش کرده بودم آدمای اینجوری هم هستن ... آدمایی که با تمام سخاوت از ته دل میخندن و حرف می زنن و بهت انرژی مثبت میدن ... آدمایی که فارغ از اینکه چکاره ای و کجایی هستی و چقدر سواد داری بهت احترام میزارن و باهات صمیمی می شن ... امروز یک جلسه در مورد رادیولوژی ایمپلنت با خانم دکتر صدر عاملی داشتیم  ... ایشون یه روز بیشتر بعد از کنگره مونده بودن تا مطالبشونو به ما هم انتقال بدن ... آدمی که سال ها ایران نبوده  و شیکاگو زندگی می کردن... خیلی باسواد بود اما برخلاف انتظار بسیار متواضع بودن ...یعنی خیلی زود به گوهر علم رسیده بود ...  مثل یک‌کودک سرشار از انرژی های مثبت بود و ویژگی خاصشون خنده ی مهربونی بود که از روی سخاوت ما رو هم در جریان مثبت وجودشون شریک می کرد ...

پی نوشت: چند روز پیش نمره ی ارتقامو با کلی ذوق به همکلاسیام گفتم‌ و چون تقریبا ازشون بیشتر بودم فکر کردم تو خوشحالیم سهیم می شن اما خیلی خونسرد گفتن ما هم همین حدودا شدیم ... چقدر غمگین کننده است که ما آدما حتی برای گفتن آفرین هم سخاوت نداشته باشیم 😢😢😢

  • دکتر محیصا
  • ۰
  • ۰

هلت helt

 دیروز با یه تور بسیار بسیار شاد به یک محیط بکر و زیبا رفتیم که در استان لرستان قرار داشت به اسم تنگه هلت helt البته ما وقتی ثبت نام کردیم گفتیم میخواییم بریمhelatکه مسوول تور گفتن اولا helat نیست و helt هستش دوما جا هم نداریم ... ما هم ناامید میخواستیم جای دیگه ای رو انتخاب کنیم که دوباره خودشون زنگ زدن و گفتن جا پیدا کردن، فکر کنم از اول جا داشتن ولی میخواستن ما دچار شادی بعد از ناامیدی بشیم که اپی نفرین خونمون بالا بره و دفعه های بعدی با این تور بریم... خلاصه کیلومتر ها با اتوبوس تو راه بودیم و زانوهامون کج شده بود تا اینکه رسیدیم ... یک مسیر آبی در یک دره باریک بین کوه هایی که لایه لایه شکل گرفته بود و برای هر میلیمتریش سال ها زمان برده بود ... انگار یک اثر هنری بود که نقاشش با دقت قرن ها براش وقت گذاشته بود قطعه های سنگ اونقدر رنگ های متنوعی داشت که آدم تصور می کرد نقاش عالم با صبر و عشق وصف نا پذیری این سنگ ها رو پرداز زده  ... متاسفانه نتونستیم دوربین ببریم چون خیس می شد ... اما سرتیم یه سری عکس کج و کوله ازمون انداخت که نمیشه اونا رو هم بزارم به جاش عکس های اینترنتی براتون میفرستم ...😊😊 حدود دو ساعت در مسیر این رودخونه راه رفتیم ...😊😊😊

پی نوشت: این روزا غمگینم از دانشگاهی که استعداد عجیبی در نادیده گرفتن غیر بومی ها داره ... اما دیروز توی اون رودخونه ،بین این جریان ها، به یاد حرف های شمس درمورد قرآن در ملت عشق افتادم ... جمله هاش دقیقا یادم‌نیست اما مفهومش این بود: رودخانه از دور فقط یک جریان داره ولی از نزدیک جریان های متعدد و هماهنگ و جدا از هم رو داره و بستگی داره ما ماهی ها در کدوم سطح این جریان ها شنا کنیم ... اگر در عمق باشیم به زندگی عمیق تر فکر می کنیم و جریان عمیق زندگی رو درک می کنیم ...


  • دکتر محیصا
  • ۱
  • ۰

اعتماد به نفس

به خانم دارویار در داروخونه گفتم کرم مرطوب کننده xرو می خوام ... گفتن بزارید بهترشو براتونوبیارم و یه کرم خارجی آوردن ... گفتم ممنون پزشکم گفته همینو بزنم ... فرمودن دکتر همینجوری میگه خیلی آشنا به کرما نیستن کیه دکترتون ؟؟؟... واقعا هنگ کرده بودم ... عزیزم دکتری که اون همه سال درس خونده آشنا نیست 😑😑🙄🙄🙃🙃

پی نوشت: البته همه جا و تو هر صنفی اعتماد به نفس کاذب وجود داره ... آدمایی که با وجودی که می دونن علمشون کمه اما نظراتشونو با قاطعیتی میگن که ابن سینا هم در این حد مطمئن نبود🤐🤐😉😉

  • دکتر محیصا
  • ۰
  • ۰

ملت عشق

چه شب غمگینی هستش امشب ...نا امید شدم از روزنه های محبت و مهر ... تمام روزو تو خوابگاه زجر بکشم از لحظاتی که باید دروغ و بد جنسی و زخم زبون آدما رو یادآوری کنم ... اگه خدا نبود و این حس که پایان هر شبی یک سحر زیباست چطور آدما میتونستن زندگی کنن... اگر اشک نبود اگر سجاده نبود زندگی تو این دنیا قابل تحمل نبود ... خداروشکر ... این روزا ملت عشق رو می خونم حس می کنم مثل الا زندگیم از عشق تهی شده و حالا منتظرم شمس همونطور که جوانه ی عشق را در دل مولانا و الا و رز کویر و سلیمان مست و حسن گدا کاشت ... با منم کمی حرف بزنه شاید دلم آروم شد ... 

صبر کردن به معنای تحمل و سلیم نیست به این معناست که آن قدر بصیرت پیدا کنی تا بتوانی نهایت هرچیزرا ببینی.صبر یعنی چه؟ یعنی به خار بنگری و گل رز را ببینی یعنی به شب بنگری و سحر را ببینی. بی صبری یعنی قادر به دیدن نهایت و نتیجه هیچ چیز نباشی‌. کسی که عاشق خدا باشد هرگز صبرش تمام نمی شود. چون می داند که برای تبدیل شدن هلال ماه به ماه کامل فقط زمان نیاز است.... ملت عشق 



  • دکتر محیصا
  • ۰
  • ۰

کارتابل

تکنولوژی تو کشور ما یه جور دیگه معنا میشه مثلا نامه ها دستی نیستن بلکه تو کارتابل منتقل میشن تا اینجاش خوبه مثل بقیه ی دنیاست تفاوتش اینه اینجا باید دنبال نامه از یک کارتابل به کارتابل بعدی بری ... ما برای واحد بیماری های داخلی بیمارستانمون احتیاج به یه سری هماهنگی کارتابلی داشتیم اول از دانشکده ی خودمون نقطه ی A شروع شد که به خاطر کند دستی مسوولمون ۵ روز با یادآوری روزانه طول کشید نامه رو بنویسه و نامه رو به B فرستاد ما خوشحال و خندان رفتیم بیمارستان که گفتن B هنوز نامه رو نفرستاده صبح ساعت ۸.۵ رفتم پیش B که گفت براCفرستادیم رفتم پیشCگفتن تازه اومدن بزارید کتشونو در بیارن تقریبا یک ساعتی طول کشید که معاونت تخصصی کتشونو در آوردن کیک و چاییشونو خوردن یه سری با تلفن حرف زدن و کارتابل رو روشن کردن ... به من گفتن داره امضا میشه برید بیمارستان اومدم بیمارستان گفتن هنوز نفرستادن برگشتم پیشCگفتن رفته پیش Bرفتم اونجا گفتن رفت بیمارستان ... بلاخره رسید بیمارستان و حالا منتظرم تو بیمارستان بره پیش D و Fو بعد G که chiefهستن جواب بدن و برامون برنامه ریزی کنن 😔😔😭😭😭

پنج روز بعد نوشت: خب Gکه رزیدنت داخلی بودن برای ما برنامه ریزی کردن که بریم بیمارستان Hو درسمونو شروع کنیم و گفتن با استادا هماهنگ می کنن ... ما رفتیم بیمارستانHولی استاد گفتن با من هماهنگ نشده و اصلا نگاهمون هم نمی کردن کاملا نادیده گرفته شدیم ... دوباره برگشتم نقطه ی Aتوی  دانشکده کتبا نامه ها رو پرینت شده گرفتم بردم پیش استاد تا بلاخره واحدمونو شروع کردن 🙂🙂🙂

  • دکتر محیصا
  • ۰
  • ۰

پدر

غم تمومی نداره نداره نداره

صدای باد و کوچه ، داره تو خونه می پیچه

قلبم آروم نمیشه

بغل گرفتمت انگار ،  دوباره خوابه و تکرار

باز نبودی و من تکیه دادم به دیوار


.

.

پی نوشت: 

(بخشی از ترانه ای که مرحوم پاشایی خوندنش)

  • دکتر محیصا
  • ۰
  • ۰


  • دکتر محیصا
  • ۰
  • ۰

ارتقا

پی نوشت: کاشکی دنیا مثل این نقاشی بود هرجاش رو دوست نداشتی پاک می کردی مثل چروک زیر چشم عزیزات ... 😔😔😔

فردا ارتقا سال یکمون هم تموم میشه ... اصلا امتحان مناسبی برای سنجش رزیدنتا نیست سرشار از بی عدالتیه، اما خوبیش اینه مجبور میشی دقیق رفرنسا رو بخونی ... :) در حالی که بدن درد دارم و پتو پیچیده تو سالن مطالعه درس میخونم،پست میذارم🤔🤔🤔

 برای دلداری هم کلاسیام دیروز این نقاشی رو پایان کتاب مجموعه سوالات بورد و ارتقا پریو کشیدم:) باشد که رستگار شویم ... 😉😉😉

  • دکتر محیصا
  • ۰
  • ۰

عاشقانه

۱) جدیدا خیلی با اشیا مهربون شدم، احتمالا یا دارم می میرم یا دارم مامان میشم ‌...😂😂 ساک چرخ دارمو داشتم می کشیدم که افتاد تو دست اندازی برگشتم کلی نازش کردم و عذر خواهی کردم ... با ماشینم (مروارید) هم که همینجوریم ... چند وقت پیشا خواب می دیدم مروارید رو بغل کردم دارم از خیابون ردش می کنم 😅😅 مامانمم هروقت بهم زنگ می زنه میپرسه مروارید رو کول نگرفتی ببری بگردونیش؟🤣🤣🤣 خلاصه پروگنوزم اصلا خوب نیست ... 

۲) نزدیک امتحان ارتقا ست و من واقعا نمیتونم درس بخونم انقدر که خالی از انرژی شدم 🤔 اول نمیخواستم بیام خونه چون خیلی اذیت میشدن ولی دیدم اگه نیام شارژ بشم که کلا این روزای با قی مانده از استرس نکروز می شم ... پس یهویی و غافلگیرونه اومدم خونه بنده خدا ها اول صبح فکر کردن جنی چیزی هستم بالا سرشون ... اما بعد آغوش مامانم باز شد و من باز هم توی این آسمون مهر بال زدم ... خدایا شکرت ...
پی نوشت: استرس همیشه بد نیست کمش هم خیلی خوبه، مثلا محرک درس خوندن میشه ... حالا تو خونه انقدر به من داره خوش می گذره که نمی تونم یک کلمه درس بخونم 😊😊
  • دکتر محیصا