وب نوشته های یک دندانپزشک

آخرین مطالب
پربیننده ترین مطالب
نویسندگان
  • ۰
  • ۰

دلتنگی

دلم براتون تنگ میشه ...برای همه ی مهربونیت ... برای اینکه در تمام عمرم حتی یک اخمم ازتون به یاد ندارم همیشه شوخ و دلسوز بودید ... حالا چطور از کنار اون خونه سفید سر کوچه رد بشم ... دلم هری می ریزه وقتی به این فکر می کنم دیگه تو اون خونه نیستید ... یاد این خاطره ها تو کودکیم افتادم، یاد اولین شعری که براتون خوندم، شعر النگو طلا به دستم تنگه رو خوندم منو بردی طلا فروشی برام النگو خریدی... اون شعر رو مادر بزرگ بهم یاد داده بود برات بخونم ... همون مادربزرگی که لیلا وار عاشقت بود ... عجیب نیست که روز عاشورا مشکات خواب مادر بزرگ رو دید با لباس سیاه روی مبلا نشسته بود، شاید صبرش از این دوری هفت ساله لبریز شده بود ... آخرین بار همون شب جمعه که اومدم خونتون بخوابم دیدمتون ... داشتم با عمه حرف می زدم که برگشتی نگام کردی گفتم بابابزرگ بخواب منم و چشمای مهربونتو بستی ... کی فکرشو می کرد دو روز بعدش توی یک جراحی ساده زانو با بی حسی موضعی اونطور بی قرار و آشفته بشی ... کی فکرشو می کرد یک ساعت بعد عمل دچار ایست قلبی بشی با احیا برگردی ولی ... ولی بهمون بگن چون دارو بی حسی موضعی تحریم شده ما داروی هندی زدیم و علایم تشنج شما شروع بشه ... ظلمه باباجون ظلمه که دارو تحریم بشه ... حتی اگر ما تروریست هم بودیم این غیر انسانی ترین کار دنیاست که دارو به رومون تحریم بشه ... از این کشورایی که ادای بشر دوستی رو در میارن حالم بد میشه ... فرقی نمی کنه چه از اون روزی که هواپیمای ایرانو تو خلیج فارس زدن تا همین چند روز پیش که تو بیمارستان قم دو نفرو به خاطر همین داروهای چینی و هندی به کما و مرگ رسوندن نشون دادن میشه از حیوان هم پست تر شد ... بابا جونم قربون خنده های مهربونت بشم ... قربون بی قراری ها و تشنج آخرت بشم ... دلم تنگ میشه برات ...برای دلسوزی هات ... برای اینکه حتی یک لحظه هم تحمل اشک و ناراحتی ما رو نداشتید ...برای وقتی که هر بار ما رو می دیدی می گفتی خدایا شکرت ...  چقدر سخته خونه بی بزرگتر باشه ... بابای مظلومم می دونم انقدر مهربونیت که حتی آدمایی که عامل مرگتونن می بخشید ... بابا جونم خدا رفیع ترین درجات رو در کنار خوبان خودش براتون قرار بده ... دوستون دارم
  • دکتر محیصا
  • ۰
  • ۰

هذیان کودکی

دچار لرز شدم شاید دارم سرما می خورم ... شاید علتش دیشب باشه که خونه ی پدر بزرگم خوابیدم و پنجره ها باز بود، مدت طولانی بود نرفته بودم در کل تابستون یک بار یا دوبار رفتم و حالا به بهانه دیدن عمه و دختر عمه هام رفتم ‌‌‌.‌‌... توی این لرز به دور ترین خاطره کودکیم فکر می کنم و نمی دونم چرا همه ی خاطرات کودکیم که یادم مونده پر از استرس اند به جز یکی ... شاید تفکر الانم به خاطر هم صحبتیم با دختر عمه ام بوده که روانشناسه انقدر که باهاش حرف زدم الان نمی دونم کجای زمانم از چی دلگیرم و علت غم الانم چیه ... حرف زدن با روانشناس همیشه این ترسو برام داشته که کاملا منو بهم میریزه و تا دوباره به سکون برسم وقت می بره انقدر که خاطراتتو بالا و پایین می کنن، گم میشی تو زمان .‌‌.. اما الان تو کودکیم شاید چون تو این ایامی که هیات می رفتم اتقدر بچه های دوست داشتنی دیدم که کودک وجودم بی تاب و سرگشته شده یا شایدم چون چند روزه دندونای پسر عموم که چهارسالشه رو درست کردم و کلی درگیر شدم بین خودم و بچه ها ... تو هیات یه بچه بود به اسم طهورا وای که چقدر دوسش داشتم اونقدر که تو تاریکی خاموشی چراغا بغلش کرده بودم و می بوسیدمش ... اصلا طاقت نداشتم چراغا روشن بشه اخه تو اون تاریکی یک لحظه هم نمی ترسید و داشت قدم می زد با یک پستونک پر از آب تو دهنش ... شب های بعدم هر وقت می دیدمش دلم پر می زد برم بغلش کنم، اما خب خیلی از مامانا از این توجه بیش از حد اطرافیان می ترسن منم از دور تمام حواسم به این بچه بود ... 
چند روز پیش مهدیار اومد پیشم تا دندون کوچولو و کرموشو درست کنم ... از اولش گریه کرد و منم دست به دامن قصه و خیال شدم تا سرشو گرم کنم جاهایی که من خسته بودم دستیارم باهاش حرف می زد از درست کردن دندون گربه های تو کارتونا تا درست کردن سگ باغ بابابزرگ که اسمش رامکال بود براش گفتم این آخرا عموم هم از دندونای پهلوون پوریای ولی براش می گفت...وقتی برای بچه های دیگه کار می کردم همه ی توجه پدر مادرا به بچه هاشون بود و اینکه مبادا اذیت بشه کودک درون منم از این همه توجه لجش می گرفت پس من چی من که باید یکریز جیغ و داد بچتونو تحمل کنم اینجا بالغ وجودم تمام تلاششو می کرد تا کار بچه به نحو احسن تموم بشه و محیصای من هم یک گوشه کز می کرد ... اما این بار فرق داشت عموم همونقدر که به مهدیار توجه می کرد ناز منم می کشید با منم حرف می زد می خندوندم ...برا همین این عمومو خیلی دوست دارم چون همیشه برای من یک برادر بزرگتر بوده😍
آخرش مهدیار با دوتا دندون آهنی روانه خونشون شد ... آخرش به باباش گفت زودتر بریم گفتیم چرا می گفت دلم برا مامانم تنگ شده ... 😄😄😍😍😍
همش به دورترین خاطره کودکیم فکر می کنم شاید دورترینش وقتی باشه که خونه ی پدر بزرگم بودم و مامان سر کار بود ... دختر خاله هام سرمو گل زده بودن و مثلا عروس بودم خودشونم جلوم میرقصیدن 😅😅😅
شایدم وقتی بود که پسرخاله ام با تفنگ‌بادی بهم زد و من با لب خونی رفتم بغل خاله ام 😢 
شایدم وقتی از دور مرحوم خاله ام صدام می زد که برم بغلش اما من دستم تو دست مامان بود نمیتونستم برگردم و فرداش باهام قهر بود و من از پشت سر بغلش کردم😍
شایدم وقتی که پشت سر مامانم گریه می کردم نمی دونم چرا😭
شایدم وقتی که خوردم زمین بینیم شکست و فرداش رفتم جلو آینه دیدم کل صورتم کبود شده ... ☹ 
شایدم وقتی بود که در مهد کودک گریه می کردم و نمیخواستم برم 😭
یا وقتی بود که عصر از خواب پا شدم دیدم مامان و داداشم برام یه عالمه مداد رنگی و دفتر خریدن و داشتن روشون اسممو مینوشتن هنوز این حس خوب از خواب پاشدنو دوست دارم ... 😄😄😄
گذشته یه جور خاصیه، بعضی از حسایی رو که تجربه کردی انگار میشه با همون حال وهوا دوباره یاد آوریشون کرد و چون الان توی لرز و استرس هستم خاطرات ترس و تلخ رو بیشتر به یادم میاد ... ای کاش خاطرات شیرین هم همین قدر یاد آدم میموند ... یادمه استاد روانشناسیمون می گفت خاطرات زیر سه سال اکثرا فراموش میشن چون خیلیاشون تلخن و با زمین خوردن و یه سری تروما ها همراهه اما نگفت بعد از اون که حافظه سر جاشه بیشتر ترسا رو ثبت می کنه تا شادیها ... نمی دونم شایدم این ترسا بخشی از ناخود آگاه منه که انگار آگاه شده و میخواد این ترسا رو حل کنه اما من کمکش نمی کنم ... 🤔🤔🤔🤔


  • دکتر محیصا
  • ۰
  • ۰

عاشورا


قَالَ ابوالحسن الرضا (ع): کَانَ أَبِی (ع) إِذَا دَخَلَ شَهْرُ الْمُحَرَّمِ لَا یُرَى ضَاحِکاً وَ کَانَتِ الْکِئَابَةُ تَغْلِبُ عَلَیْهِ حَتَّى یَمْضِیَ مِنْهُ عَشَرَةُ أَیَّامٍ فَإِذَا کَانَ یَوْمُ الْعَاشِرِ کَانَ ذَلِکَ الْیَوْمُ یَوْمَ مُصِیبَتِهِ وَ حُزْنِهِ وَ بُکَائِهِ وَ یَقُولُ هُوَ الْیَوْمُ الَّذِی قُتِلَ فِیهِ الْحُسَیْنُ (ع).

امام رضا (ع) فرمود: هرگاه ماه محرم فرا می رسید، پدرم خندان دیده نمی‌شد و غم او را فرا می گرفت تا اینکه روز دهم محرم فرا می‌رسید که روز مصیبت و اندوه و گریه او بود و می گفت: امروز روزی است که حسین در آن کشته شد.
  • دکتر محیصا
  • ۰
  • ۰

خیال تلخ

الان فقط سه روز از تعطیلات تابستونم باقی مونده و من واقعا خسته ام ... اصلا نتونستم استراحت کنم یا داشتم کار می کردم یا داشتم به کار بیمارام فکر می کردم ... دوست داشتم کتاب بخونم، فیلم ببینم و تفریح کنم حتی اگر این کارا رو کردم با آسودگی خیال نبود...تنها تفریح دلچسب من پیاده روی شبانه دور دریاچه شهر بود که اصولا اونم خالی از یاد بیمارام نبود☺ 
این روزا اتفاقایی افتاد که برعکس تصویر تخیلاتم بود ... مثلا توی تخیلاتم دوست دوران عمومیم تخصص پیشم قبول شده و باهاش هم اتاق شدم اما نشد که نشد ... یا فکر کردم اگر این حرف رو بزنم این حرف بهم گفته می شه که نشد که نشد ... یه اتفاقایی هم افتاد که جز ترس هام بود مثلا اینکه دانشکده مون با انتقالی یک دانشجو از یک دانشگاه دیگه موافقت کرد و ما الان چهار نفره شدیم یعنی در کل تعداد مریضامون کم میشه که اینش خیلی مهم نیست مهم بیشتر نادیده گرفتن ما سه تاس به جای اینکه با ما هم مشورت کنن و اصلا آمادمون کنن یا نه حداقل بهمون اطلاع بدن که دارن یک دانشجو جدید می گیرن کلا هیچی به هیچی و ما باید از منشی بخش بشنویم ... مهم اینه کسی که می خواست انتقالی بگیره گفته بود چون دانشگاه پایینتری قبول شده ناراحته ولی حالا به بهونه بیماری مادرش داره میاد دانشگاهی که بالاتره خب عزیز من می دونستی مادرت بیماره شهر دیگه ای نمی زدی ... یه جورایی دلش قرص بوده که انتقالیش درست می شه که اونورو زده، چون دانشگاهمون شهریه که برای بومی های خودشون هر کاری می کنه ... واقعا غریبی رو میشه تو این شهرا حس کرد😔😔😔
این روزا فقط یاد آوری این آیه دلم رو آرام کرد:

بر شما کارزار واجب شده است، در حالى که براى شما ناگوار است. و بسا چیزى را خوش نمى‌دارید و آن براى شما خوب است، و بسا چیزى را دوست مى‌دارید و آن براى شما بد است، و خدا مى‌داند و شما نمى‌دانید.


  • دکتر محیصا
  • ۰
  • ۰

جوانه ی امید

امید یعنی دیدن  جوونه های کوچیک برگ روی ساقه ی حسن یوسفم......اولین کسی که هر روز  تو اتاقم میبینمش و بهش سلام میکنم.... وقتی برگاشو لمس میکنم و بهش آب میدم خوشحال میشم که می تونم برای یه موجود دیگه ...برای زندگیش وسیله ی آرامش باشم...

و خوشبختی یعنی دادن هدیه...یه قاب به خط خودم با همون تبحر متوسطم به همکارام ...و حالا گرفتن یه یادگاری یه کادو ازشون....

خوشبختی یعنی ترمیم دندان سانترال یه دختر 15 ساله با کامپوزیت...و دیدن لبخند روی لبای مادرش که قشنگ شدی...

آرامش یعنی صدای صریر نی روی کاغذ...ریختن تمام احساست...عشق و امید و شادی...و غم.. غم...و غم روی سفیدی نجیب کاغذ....

آرامش یعنی لبخند ..روی لبای عزیزترین کست...مادرت...

خوشبختی یعنی سلامتی تک تک سلول های بدنت.....

خوشبختی یعنی داشتن دوستایی که با وفا و مهربونی و دلسوزیشون همیشه کنارتن...

خوشبختی یعنی حساس بودن روی غم و لبخند آدما..روی سختی ها و درد هاشون....

خوشبختی یعنی داشتن یه انیس رفیق...یه پدر شفیق...یه برادر شقیق...یه مادر مهربان...که همشون یه نفرن ...خوشبختی یعنی داشتن یه امام که خیرخواهته...که دوست داره...و مثل کوه در کنارت احساسش میکنی و دلت قرصه به بودنش....خوشبختی یعنی 6 سال از خونه دور باشی و هر اتفاقی ممکنه برای خودت و دینت رخ بده اما یه نگاه ..فقط یه نگاه از طرفش حفظت کنه از قهقرا...خوشبختی یعنی بخشش ...بزرگواری یه بزرگ ...یه بزرگ که خودش میگه یه لحظه هم ازت غفلت نمیکنه....و با غمت غمگین میشه...

خوشبختی یعنی لرزیدن دلت با شنیدن نام حسین (ع)....

خوشبختی یعنی حضور ...حضور کسی توی زندگیت که همیشه مراقبته...همیشه بهترین ها رو برات میخواد ...همیشه آغوشش برات بازه....ووقتی سرت رو جلوش خم میکنی و زار زار گریه می کنی دستای مهربونشو رو تنت حس میکنی پر از نوازش و مهربونی....وقتی از همه جا ناامیدی...وقتی از دست آدما دلت گرفته...تنها کسی که درکت میکنه اونه...وقتی پر از عذاب وجدانی و از خودت فراری بازم او مایه ی آرامشته... خوشبختی یعنی راضی بودن به رضایش..یعنی در حد توانت بهت سختی میده تا طعم توکل و صبر رو بچشی...و بعد کنارت میمونه تا با دستای مهربونش دستت رو بگیره....خوشبختی یعنی اشک و دعا در خلوت و لبخند و شادی در حضور دیگران...

.....من خوشبختم ...الحمدلله.....خوشبخت تر میشم به امید خدا...با آرزوی خوشبختی برای شما....


نوشته ای از دوران طرح 4 مهر 92:)

  • دکتر محیصا
  • ۰
  • ۰

امید و اعتماد

آقای فتاح رو از زمانی می شناسم که وزیر نیرو بودن و تو سفرات استانی همون سفرایی که اجازه ی ملاقات با مسوولین رو به شهرستانیا میداد اومدن استانمون ... گفتم ملاقات با مسوولین یاد خبر شیراز افتادم که شنیدم امام جمعه توی حرم شاهچراغ ع می شینن و با مردم ملاقات حضوری دارن مثل اوایل انقلاب ... چی شد این فاصله بین مردم و مسوولین افتاد اولاش بحث ترور بود بعد این فاصله پر رنگ و بی رحم شد... اون سالای ۸۴ و ۸۵ چه روزای خوبی بود انگار به آرمان های انقلاب دوباره نزدیک شده بودیم ... آقای فتاح هم یکی از اون انقلابیای بود که تا الان تغییر نکرده خدا کنه همین جور بمونه والا به مسولین اعتمادی نیست😭😭😭 ‌..‌ الان مسوول کمیته امداد هستن و کمیته امداد یک کاری کردن که برای من واقعا جالب بود و امیدوار کننده که هنوز مسولینی هستن که بیت المال رو حیف و میل نمی کنن 😉😉😉... جدیدا کمیته امداد یک هزینه رو به افراد تحت پوشش میدن تا سقف یک میلیون برای درمان دندوناشون ای کاش همه ی بیمه ها مثل نیروهای مسلح و کمیته امداد اینکار رو می کردن ... فقط خواستم توی این پستم از آقای فتاح و این کار قابل تحسین کمیته امداد تشکر کنم ... حداقل الان میتونم با اعتماد بیشتری پولمو تو صندوق صدقات بندازم😉😉😉 
پی نوشت: تو این روزا هر کسی که روزنه ای از امید رو در دلمون زنده کنه قطعا قابل تقدیره مثل خندوانه😄😄😄😍😍😍
چندروز بعد نوشت: واقعا بعضی آدما وجود دارن که حتی نمیذارن از کوچکترین اتفاقای خوب یه کم شاد بشیم ... از این قضیه ی بیمه کمیته امداد کیفور بودم که فهمیدم چقدر تو کمیته امداد شهرمون پارتی بازی میشه ... مریضم اومد گفت اگر میشه برای شوهرم دندونای بیشتری بنویسید مسوول کمیته باهامون آشناست مبلغ رو بیشتر می زنه که کارای دندانپزشکی دخترمم رو هم انجام بدم 😥😥 بعد یه دختر جوون اومده که باوجودی که کلی از دندوناش عصب کشی می خواستن سقف پولی که کمیته براش زده بودن به یه دندونشون هم نمی رسید ... 😢😢😢😭😭😭
  • دکتر محیصا
  • ۰
  • ۰

اقتصاد مقاومتی

تو این روزای سخت که همه گرونیشو حس کردن ... خانم دکتر حرفای خوبی می زد ... یک سالی بود ندیده بودمش ... بهم گفت جامعه ی ما از تک تک ماست باید هممون کنار هم وایسیم درسته فساد و بی برنامگی سیستم رو برداشته و هرروز یک خبر ناامید کننده و  جدید از دزدی می شنویم اما این جامعه و انتخاب خودمونه به جای بسته ای خرید کردن ...به جای هول زدن برای خرید چیزایی مثل سکه و ماشین و تاید و تخم مرغ... باید از تفریح و خریدای اضافیمون بزنیم و کمک کنیم  تا اقشار پایین توی این فشار ها له نشن ... این وظیفه ی ما توی اقتصاد مقاومتیه ... به خودمون رحم کنیم ... این روزا، روزای سختی برای انسانیته
پی نوشت: مریضم بهم‌گفت خانم دکتر هزینه ی درمانم زیاده و من کلی دلیل تو ذهنم آوردم که مواد گرون شده و هنوز تعرفه بالا نرفته و کلی حرف دیگه ... اما افکارمو ازهم گسست وقتی گفت تو این وضعیت به هم رحم کنیم ...
  • دکتر محیصا
  • ۰
  • ۰

روزای درمانگاهی

1) به بیمارم گفتم دندونتون سالمه نباید بکشیش ... گفت می دونم بکشش... منم مقاومت کردم و رفتن ... یک ربع بعد دیدم یونیت بغلی نشسته و همکارم داره دندونشو می کشه😥😥😥😥
۲) درمانگاهی که میرم دستیارای خیلی خوبی داره خیلی مهربون و مودب و کاری هستن ... خدا رو شکر اهل پیچوندن نیستن ... امروز یکی از دستیارا که چهار سال ازمن بزرگتر بود بهم گفت دخترش امسال کنکور داره 😄😄😄 وقتی هم خسته بودم رفت و برام شربت درست کرد😍😍😍
۳) درگیر کشیدن دندون مریضم بودم که یک بچه بغلش بود و یک بچه اش اونطرفتر رو صندلی نشسته بود یک لحظه برگشتم این صحنه رو دیدم 👇👇👇👇 آخه آدم دختر داشته باشه چی میخواد دیگه از این دنیا 😊😊😊 یک لاک ست کفشای تابه تاش به ناخنای کوچیکش می زنه

پی نوشت۲: امروز همون دستیارم با ناراحتی از سختیهاش گفت از اینکه ۸ سال تلاش کرد و جنگید شوهرش ترک کنه و تو این ۸ سال نذاشت خانواده اش بفهمن اما دیگه آخرش جدا شد یعنی وقتی پدر و مادرش فهمیدن دخترشون چی داره می کشه طلاقشو گرفتن ... امروز می گفت اول بچه ها مو نیاوردم بعد دختر بزرگم ازم خواهش کرد کمکش کنم ... دوست داره درس بخونه ... خیلیم باهوشه و امسال کنکور داره ... منم یک خونه گرفتم و بچه هامو آوردم پیش خودم و با پول دستیاری و خیاطی خرجشونو می دم ... نمی دونم چی شد که منم بهش در مورد سختی هامون گفتم ... نمی دونم شاید خیرش این باشه برا دخترش تعریف کنه و این حرفا، امیدی باشه برا دختری که الان ۱۷ سالشه و کلی استرس داره ... ولی چیزی رو که درکش برام سخته اینه که خانواده ی دستیارمون از وقتی بچه هاشو آورده دیگه حمایتش نمی کنن و معتقدن داره بچه های مردمو بزرگ می کنه 🤔🤔🤔 این حرف و این منطق یا بی منطقی رو درک نمی کنم ... 😔😔😔 امیدوارم خانم دال و دختراشون خوشبخت و شاد و عاقبت به خیر باشن ... بهشت زیر پای این مادراست 😍😍😍😍😍
  • دکتر محیصا
  • ۰
  • ۰

سی سالگی

تا مهرماه ۱۳۹۶ به سنم فکر نمی کردم حس می کردم همیشه دختر شاد و شنگول خونمون هستم ... تا اینکه جایی دانشجو شدم که با همکلاسیام بین ۲ تا ۵ سال اختلاف سن داشتم ... از نظر خودم زیاد نبود ولی این فاصله وقتی بهم گوشزد شد که هم اتاقیم بهم میگفت مامان !!! فقط چون پنج سال ازش بزرگتر بودم ... خیلی برام سخت بود انگار یه آینه جلوم بود که داشت بهم نشون می داد دارم پیر می شم ... اوجش به جایی رسید که مدام در مورد چروک های روی صورتم بهم کنایه می زدن ... همیشه به رابطه ی خودم با عروسمون که چهارسال ازم بزرگتره فکر می کنم هیچ وقت این فاصله و شکاف رو ندیدم همیشه عین دوتا دوست هم سطح با هم بودیم ... حتی هنوزم فکر می کنم عروسمون هم سنمه ... اما چرا بقیه ی آدما دیگران رو از دریچه ی سنشون نگاه می کنن شاید علتش اینه قلبامون خیلی از هم دوره و وقتی دنبال علتش می گردن اولین چیز سن به نظر می رسه در حالی که واقعا سن مهم نیست مهم نزدیکی احساس و تفکر و تجربه های ماست ... شاید یک فرد ۶ سال از من کوچیکتر باشه ولی اونقدر تو زندگیش تجربه کسب کرده و اونقدر پخته شده که ساعت ها با من حرف مشترک داشته باشه ... 

اوایل امسال به شدت دچار بحران شده بودم و ترس از سی ساله شدن آزارم می داد... ترس از روبرو شدن تو آینه و چروک و موی سفید ... ترس از پیری و نزدیک شدن به مرگ و ترس از اینکه هنوز به خیلی از هدفام نرسیدم ... هدفایی که وقتی به سی سالگیم فکر می کردم حتما باید بهشون می رسیدم ... یک سال زمان خوبی بود برای روبرو شدن با این بحران...
الان بیشتر با روزها و ساعت های زندگیم دوست شدم ... نسبت به چروکهام حس بدی ندارم چون نشانه است از روزگاری که برام گذشته و برام پر از تجربه و حس های خوب بوده البته به این معنی نیست که مراقب پوستم نباشم  ... از مرگ نمی ترسم یا شایدم کمتر می ترسم چون دیگه به عنوان پایان جوونی و شادیم بهش نگاه نمیکنم ...برام یک تولد به یک دنیای دیگه با تکامل و فکر بالاتره ... 
و اما جوونی و شادابی حتی با وجود تمام انرژی های منفی که  از هم اتاقیا و هم رشته ای و ... بهم وارد می شه ... هنوز هم حس می کنم همون دختر بازیگوش و شنگول خونمون هستم که می تونم باعث لبخند روی لبای خانواده ام بشم ... اونقدر که بهم میگن شادی خونه :) همون دختر بچه ای که با دیدن رنگ های آبرنگ به وجد میاد و هنوزم میتونه با مرغا و گلا حرف بزنه و صداشونو بشنوه... 😃😃😃
ناز من تولدت مبارک و تبریک می گم که الآن سی سال دنیا رو دیدی و تمام این سی سال تلاش کردی... ان شا الله سی و یک سالگی برات پر باشه از خیرها و اتفاقای خوب 😍😍😍😍😍

  • دکتر محیصا
  • ۰
  • ۰

لبخند

مدت ها بود از این آدما ندیده بودم ... از بس که همه برای لبخند و خنده و تشویق و دادن انرژی خط کش دارن، فراموش کرده بودم آدمای اینجوری هم هستن ... آدمایی که با تمام سخاوت از ته دل میخندن و حرف می زنن و بهت انرژی مثبت میدن ... آدمایی که فارغ از اینکه چکاره ای و کجایی هستی و چقدر سواد داری بهت احترام میزارن و باهات صمیمی می شن ... امروز یک جلسه در مورد رادیولوژی ایمپلنت با خانم دکتر صدر عاملی داشتیم  ... ایشون یه روز بیشتر بعد از کنگره مونده بودن تا مطالبشونو به ما هم انتقال بدن ... آدمی که سال ها ایران نبوده  و شیکاگو زندگی می کردن... خیلی باسواد بود اما برخلاف انتظار بسیار متواضع بودن ...یعنی خیلی زود به گوهر علم رسیده بود ...  مثل یک‌کودک سرشار از انرژی های مثبت بود و ویژگی خاصشون خنده ی مهربونی بود که از روی سخاوت ما رو هم در جریان مثبت وجودشون شریک می کرد ...

پی نوشت: چند روز پیش نمره ی ارتقامو با کلی ذوق به همکلاسیام گفتم‌ و چون نمره ام خوب بود، فکر کردم تو خوشحالیم سهیم می شن اما خیلی خونسرد گفتن ما هم همین حدودا شدیم ... چقدر غمگین کننده است که ما آدما حتی برای گفتن آفرین هم سخاوت نداشته باشیم 😢😢😢

  • دکتر محیصا