وب نوشته های یک دندانپزشک

آخرین مطالب
پربیننده ترین مطالب
نویسندگان
  • ۰
  • ۰

جام جهانی چشمات

نمیشتاختمش یعنی چشماش بسته بود، نمیتونستم بشناسم ... لباس حریر آبی به تن داشت و می شد سفیدی پوستشو از زیر لباس هم دید ... موهای مجعدش روی شونه هاش ریخته شده بود،  موج موهاشو حس  می کردم انگار در این دریای سیاه غرق شده بودم... رد اشک توی صورتش دیده می شد عجیب برام آشنا بود با لرزیدن لب هاش بغض من هم ترکید دستمو به صورتش بردم تا رد اشک رو پاک کنم اما باز هم مثل همیشه بیدار شدم ... این خواب هر شبم شده ...
مدت ها بود ذهنم درگیر کشیدن یک نقاشی جدید بود...روز اولی که اومد پیشم می خواست نقاشی یاد بگیره حس کردم خیلی برام آشناست ... تمام مدتی که مشغول تمرین بود من  در خطوط صورتش دنبال ترسیم یک نقاشی جدید بودم یک تصویر زنده از صورتی که مثل مینیاتور ها بود صورت گرد پر از احساس با بینی کشیده و ابروهای کم پشت و لب هایی که لبخند خاصی داشت... چشماش رو از کاغذ بر نمیداشت و موهاش زیر یک روسری سبز پوشیده بود  ...وقتی به خودم اومدم که بایک خنده ی کودکانه و دوست داشتنی بهم گفت استاد شما هم جام جهانی رو می بینید چند دقیقه طول کشید تا سوالشو هضم کردم، چطور یک مینیاتور میتونه فوتبال ببینه، کاری که از نظر من احمقانه بود اما مینیاتور من پر بود از شور و زندگی ... انگار هرچیزی که پر از حیات بود رو دوست داشت ... گفتم نه نمیبینم اما نه ، شاید این بار دیدم ...حالا خنده ی ریزش قهقه شد ... سفیدی دندون نباید در مینیاتور دیده بشه اما شاید این بار، اره شاید بشه سبک جدیدی از مینیاتور ساخت ... اون روز شروع کردم طرح جدیدی از نقاشی جدیدم رو کشیدم ... و منتظر بودم تا باز هم ببینمش ... مسابقه ی اول فوتبال رو تماشا کردم تمام مدت به این فکر میکردم مینیاتور من با قهقهه  و هیجان داره توپ رو دنبال می کنه  ... جلسه ی بعد کنار پنجره نشست و سایه روی صورتش نمی ذاشت به صورتش نگاه کنم ... بعد از تمرین به سمتم اومد تا کارشو ببینم صورتش به من نزدیک می شد اما طرحی که ازش کشیده بودم درهم می شد...غمگین بود و لبخند کودکانه اش خاموش شده بود ... موهاش آشفته وار از روسری بیرون بود ... پرسیدم هنوز هم جام جهانی رو میبینی ... ساکت بود ... نگاهش کردم ... نمیخندید اما چیزی در صورتش برق می زد .... انگار تمام صورت خاموش شده بود تا فقط او حرف بزنه این بار با چشماش بامن حرف زد ... چشماش رو ندیده بودم انقدر که صورت گرد و لبخندش منو ... این بار چشمای درشتش گفت: حقیقت من همین است ... می شد در چشماش حضور یک عاشق معصوم رو دید که لبخند غمگینی داره ... برق امید و آرامش با این غم عجین بود ... باز هم به خونه رفتم این بار طرح صورت مینیاتورم رو تکمیل کردم حضور چشمانی درشت و کشیده با موهایی مجعد و افشان ... حالا لبخند مینیاتورم با این چشمها معنای دیگری داشت ... مسابقه ی دوم فوتبال رو می دیدم و حضور چشمانی که این مسابقه را می بیند حس می کردم، چشمانی که روزگار پخته و آرامش کرده بود ، حالا میتوانستم از پس این چشم ها لبخند به زندگی را ببینم ... من شکارچی یک سوژه برای نقاشیم بودم اما صیاد در دام چشمان صید افتاده بود ...
جلسه ی سوم نیامد، جلسه ی چهارم هم...و حالا بیست سال از اون روزها می گذره و هر بار جام جهانی را دیدم تا سنگینی نگاهش بر فوتبال را حس کنم   ...‌و هرشب به این امید می خوابم که چشمانش را باز کند ...  و هرروز صبح تابلویی رو میبینم که جام جهانیم چشمان اوست...

پی نوشت: چالش جام جهانی چشمات 

  • ۹۷/۰۳/۲۵
  • دکتر محیصا

نظرات (۰)

هیچ نظری هنوز ثبت نشده است

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی