وب نوشته های یک دندانپزشک

آخرین مطالب
پربیننده ترین مطالب
نویسندگان
  • ۰
  • ۰

ترس جاده ای

دو تا پست قبلیم از روی دلتنگی بود ... ولی یاد یه چیز با نمک افتادم که شاید حال شما و من رو خوب کنه ... مدتیه به خاطر دیدن یک صحنه تصادف ... تو جاده با هر ترمز راننده می ترسم ... آخرین بار می خواستم برم خونه و و یک بلیط اینترنتی گرفتم و  نشستم توی اتوبوس، یهو یک پسر جوان اومدن نشستن بغل دستم ... منم گفتم جاتون اینجاس یک لبخند تحویلم داد و گفت بله (یعنی دریغ از یک اپسیلون غیرت🤔🤔)... منم پا شدم و به مسوول بلیط گفتم ایشونم گفت فعلا جلو پشت سر راننده بشین تا جاتونو عوض کنم خودشم رفت وسایلمو آورد ... و اینجوری شد که دیگه همه جاها پر بود و من افتادم پشت سر راننده ... منم هرچندوقت یک بار خوابم می برد و با ترمز راننده می پریدم ... اخرین بار گفتم آقا آرومتر برید ... و دیدم یک نفر دیگه اومد اعتراض کرد که آقا خیلی تند میرید بچه ی من می ترسه و یه بیماری خاص داره که بدتر میشه و حالا دستاشو برعکس تکون میده ... بعدم نادیا مراد اومد صحبت کرد و گفت من و این خانم (اشاره به من) دفعه ی قبلی هم تو اتوبوس نشستیم و راننده رو مجاب کردیم آروم بره ... منم از نادیا تشکر کردم که بله دفعه ی قبلم فقط شما همراهیم کردیم ... بعدم نزدیکای شهرمون ما رو پیدا کرد و من و نادیا مراد راه افتادیم سمت شهر بین راه هم بهمون یک بسته ی فرهنگی دادن که توش تربت کربلا بود 😍 داشتیم به یک پلیس راه می رسیدیم که یهو اتوبوس ترمز کرد و لامپا روشن شد و منم از خواب پریدم 😀😀😀
پی نوشت: نادیا مراد برنده ی جایزه ی صلح نوبل هستند 😊
  • ۹۷/۰۸/۰۴
  • دکتر محیصا

نظرات (۰)

هیچ نظری هنوز ثبت نشده است

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی