وب نوشته های یک دندانپزشک

آخرین مطالب
پربیننده ترین مطالب
نویسندگان
  • ۰
  • ۰

هذیان کودکی

دچار لرز شدم شاید دارم سرما می خورم ... شاید علتش دیشب باشه که خونه ی پدر بزرگم خوابیدم و پنجره ها باز بود، مدت طولانی بود نرفته بودم در کل تابستون یک بار یا دوبار رفتم و حالا به بهانه دیدن عمه و دختر عمه هام رفتم ‌‌‌.‌‌... توی این لرز به دور ترین خاطره کودکیم فکر می کنم و نمی دونم چرا همه ی خاطرات کودکیم که یادم مونده پر از استرس اند به جز یکی ... شاید تفکر الانم به خاطر هم صحبتیم با دختر عمه ام بوده که روانشناسه انقدر که باهاش حرف زدم الان نمی دونم کجای زمانم از چی دلگیرم و علت غم الانم چیه ... حرف زدن با روانشناس همیشه این ترسو برام داشته که کاملا منو بهم میریزه و تا دوباره به سکون برسم وقت می بره انقدر که خاطراتتو بالا و پایین می کنن، گم میشی تو زمان .‌‌.. اما الان تو کودکیم شاید چون تو این ایامی که هیات می رفتم اتقدر بچه های دوست داشتنی دیدم که کودک وجودم بی تاب و سرگشته شده یا شایدم چون چند روزه دندونای پسر عموم که چهارسالشه رو درست کردم و کلی درگیر شدم بین خودم و بچه ها ... تو هیات یه بچه بود به اسم طهورا وای که چقدر دوسش داشتم اونقدر که تو تاریکی خاموشی چراغا بغلش کرده بودم و می بوسیدمش ... اصلا طاقت نداشتم چراغا روشن بشه اخه تو اون تاریکی یک لحظه هم نمی ترسید و داشت قدم می زد با یک پستونک پر از آب تو دهنش ... شب های بعدم هر وقت می دیدمش دلم پر می زد برم بغلش کنم، اما خب خیلی از مامانا از این توجه بیش از حد اطرافیان می ترسن منم از دور تمام حواسم به این بچه بود ... 
چند روز پیش مهدیار اومد پیشم تا دندون کوچولو و کرموشو درست کنم ... از اولش گریه کرد و منم دست به دامن قصه و خیال شدم تا سرشو گرم کنم جاهایی که من خسته بودم دستیارم باهاش حرف می زد از درست کردن دندون گربه های تو کارتونا تا درست کردن سگ باغ بابابزرگ که اسمش رامکال بود براش گفتم این آخرا عموم هم از دندونای پهلوون پوریای ولی براش می گفت...وقتی برای بچه های دیگه کار می کردم همه ی توجه پدر مادرا به بچه هاشون بود و اینکه مبادا اذیت بشه کودک درون منم از این همه توجه لجش می گرفت پس من چی من که باید یکریز جیغ و داد بچتونو تحمل کنم اینجا بالغ وجودم تمام تلاششو می کرد تا کار بچه به نحو احسن تموم بشه و محیصای من هم یک گوشه کز می کرد ... اما این بار فرق داشت عموم همونقدر که به مهدیار توجه می کرد ناز منم می کشید با منم حرف می زد می خندوندم ...برا همین این عمومو خیلی دوست دارم چون همیشه برای من یک برادر بزرگتر بوده😍
آخرش مهدیار با دوتا دندون آهنی روانه خونشون شد ... آخرش به باباش گفت زودتر بریم گفتیم چرا می گفت دلم برا مامانم تنگ شده ... 😄😄😍😍😍
همش به دورترین خاطره کودکیم فکر می کنم شاید دورترینش وقتی باشه که خونه ی پدر بزرگم بودم و مامان سر کار بود ... دختر خاله هام سرمو گل زده بودن و مثلا عروس بودم خودشونم جلوم میرقصیدن 😅😅😅
شایدم وقتی بود که پسرخاله ام با تفنگ‌بادی بهم زد و من با لب خونی رفتم بغل خاله ام 😢 
شایدم وقتی از دور مرحوم خاله ام صدام می زد که برم بغلش اما من دستم تو دست مامان بود نمیتونستم برگردم و فرداش باهام قهر بود و من از پشت سر بغلش کردم😍
شایدم وقتی که پشت سر مامانم گریه می کردم نمی دونم چرا😭
شایدم وقتی که خوردم زمین بینیم شکست و فرداش رفتم جلو آینه دیدم کل صورتم کبود شده ... ☹ 
شایدم وقتی بود که در مهد کودک گریه می کردم و نمیخواستم برم 😭
یا وقتی بود که عصر از خواب پا شدم دیدم مامان و داداشم برام یه عالمه مداد رنگی و دفتر خریدن و داشتن روشون اسممو مینوشتن هنوز این حس خوب از خواب پاشدنو دوست دارم ... 😄😄😄
گذشته یه جور خاصیه، بعضی از حسایی رو که تجربه کردی انگار میشه با همون حال وهوا دوباره یاد آوریشون کرد و چون الان توی لرز و استرس هستم خاطرات ترس و تلخ رو بیشتر به یادم میاد ... ای کاش خاطرات شیرین هم همین قدر یاد آدم میموند ... یادمه استاد روانشناسیمون می گفت خاطرات زیر سه سال اکثرا فراموش میشن چون خیلیاشون تلخن و با زمین خوردن و یه سری تروما ها همراهه اما نگفت بعد از اون که حافظه سر جاشه بیشتر ترسا رو ثبت می کنه تا شادیها ... نمی دونم شایدم این ترسا بخشی از ناخود آگاه منه که انگار آگاه شده و میخواد این ترسا رو حل کنه اما من کمکش نمی کنم ... 🤔🤔🤔🤔


  • ۹۷/۰۶/۳۰
  • دکتر محیصا

نظرات (۰)

هیچ نظری هنوز ثبت نشده است

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی