وبنوشته های یک دندانپزشک

آخرین مطالب
پربیننده ترین مطالب
نویسندگان
  • ۰
  • ۰

حسن ختام

از پایان طرحم 13 روز گذشته و این مدت به شدت غمگین بودم ...دلم برای محل کارم پر می زد اما نمیتونستم برم ... منتظر بودم بهم زنگ بزنن .... گفته بودم از مراسم تقدیر و تشکر خوشم نمیاد اما دلم تنگ شده بود  بخصوص این چند روز اخیر .... از اون طرفم همکارا بهم زنگ میزدن که به رییس مرکز بگیم دعوتت کنن ..حس بدی بود انگار خود رییس فراموش کردن و برای دلخوشی من همکارا میخواستن منتی سرم بذارن ...منم میگفتم نه نگید .... البته تاب نیاوردم و بی دعوت رفتم نیلرام ...  قبلش به رییس شبکمون پیام دادم که هستید گفتن بله ... دو پیام هم به رییس مرکزمونم داده بودم که یکیشون دلیور نشد و رییسمونم جواب پیام دلیور شده رو هم ندادن .... امروز رفتم نیلرام ....هوا عالی و ابری بود ....اول رفتم شبکه پیش رییس شبکمون بعد شیرینی خریدم و رفتم مرکز ...اول رفتم اتاق مامان طاها همین که رسیدم کلی غافلگیر شدن و گفتن چقدر حلال زاده ای الآن ذکر خیرت بوده ...بعدهم تک تک اتاقا رو رفتم .... خدایا بعد مدت ها از ته دلم میخندیدم   ....دوست نداشتم زمان بگذره همش میخواستم بیام که همکارا میگفتن بشین رییس پایش هستن و الآن میان ....موندم تا رییس اومدن البته با یک عدد قاب بزرگ کادو شده .... یعنی به تمام معنا سورپرایز شدم  ایندفعه خدا رو شکر کمتر ازم تعریف شد .... خیلی خوب شد اینجوری کمتر خجالت کشیدم و بیشتر بهم خوش گذشت ...حسابی شرمنده لطف رییسمون شدم رییسمون میگفتن سلیقه ی پنج دقیقه ای و عجله ای بوده... اما واقعا هم زیباست و هم آرامبخش ... چون متبرک است به سخن وحی  ... بعدش تا دلتون بخواد عکس گرفتیم فکر کنم بیست سی تایی عکس گرفتیم همشونم در یکی دو پوزیشن  با اینکه میدونستم پیامم دلیور نشده به رییسمون میگفتم شما جواب پیاممو ندادید البته خب جواب یک پیام رو هم نداده بودن ....بنده خدا میگفتن نرسیده تا آخرین لحظه هم در پی اثبات این قضیه بودن ...آخرش گفتم بی اطلاع اومدم تا زحمت نیفتید ...میگفتن پس چرا گفتید پیام دادید... گفتم خواستم بدونم هستید یا نه 

یه خبر بد هم شنیدم چند وقت پیشا یکی از هکارامون بهمون شیرینی دادن که دارن پدر میشن اما متاسفانه امروز شنیدم بچه سقط شده...انشالله که هر چه زودتر خداوند بهشون یک بچه صالح و سالم بدن....

پی نوشت:  این چند روز اخیر از حرف های آدما دردی کشیدم که دمی برام نمونده فقط آروم گریه میکردم و از خداوند برای تحملش کمک میخواستم ...چه رنجی میکشد آنکس که انسان است و از احساس سرشار 

گرچه چون موج مرا شوق ز خود رستن بود
موج موج دل من تشنه ی پیوستن بود

یک دم آرام ندیدم دل خود را همه عمر
بس که هر لحظه به صد حادثه آبستن بود

خواستم از تو به غیر از تو نخواهم اما
خواستن ها همه موقوف توانستن بود

کاش از روز ازل هیچ نمی دانستم
که هبوط ابدم از پی دانستن بود

چشم تا باز کنم فرصت دیدار گذشت
همه ی طول سفر یک چمدان بستن بود

قیصر امین پور 


  • ۹۳/۰۹/۱۱
  • دکتر محیصا

نظرات (۰)

هیچ نظری هنوز ثبت نشده است

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی