وبنوشته های یک دندانپزشک

آخرین مطالب
پربیننده ترین مطالب
نویسندگان
  • ۰
  • ۰

خاطره

1) نمیدونم این خاطره رو نوشته بودم یا نه اما مامانم سالها پیش توی یه روستا معلم بوده و یه بچه رو به خاطر درس یاد نگرفتن، زده بوده همیشه عذاب وجدان باهاش بود و دوست داشت یه جوری حلالیت بگیره تا اینکه چند وقت پیشا توی اون روستا عروسی دعوت میشیم و از قضا چندتا از دانش آموزای مامان که هم سن من بودن توی اتاقی نشسته بودن  که مامان بود و کلی در مورد قدیم باهاشون صحبت میکنه که یهو مامان اسم دانش آموز یادش میاد و ازشون میپرسه فلانی رو میشناسید اونا هم میگن بعله و دانش آموز قدیمه که گویا دانشجو هم بود رو میارن مامانم ازش حلالیت میخواد و دانش آموزا میگن به یه شرط میبخشه بگیریش برا پسرت شاتس آوردیم که برادر بزگه جسته و سر زندگیشه و دانش آموز از برادر کوچیکه بزرگتر بود ...خوب بود نگفته بودن دخترتو بده به برادر دانش آموز تا ببخشن البته ماشالله گویا دانش آموزای دختر خودشون زیاد بودن واسه همین برا خوشون رقیب نتراشیدن خب دانش آموزم میگه اصن یادش نمیاد مامان زدش و در هر صورت مامانو حلال کرده .... الهی شکر .... 

 

2) خسته ام حتی امروز سر اینکه برام وسایل درخواستیمو نیاورده بودن داشتم حرص میخوردم ...یعنی یه بار نشد به موقع وسایلمو بیارن ... یک ماهه لیوان یک بار مصرف درخواست دادیم نیاوردن من توی کاسه فلزیا که قابل استریله کلرهگزیدین میریزم ...وقتی هم میگی کجان این وسیله ها؟ میشنوی لیوانا خریداری شده و  یه مقدار مواد مصرفی هم  مرکز رجاییه از اونجا براتون  میاریم تا تاریخ انقضاشون نگذره .......خب کلش یه ساعت طول نمیکشه چرا نمیارید چرا خون منو تو شیشه میکنید ..... 

با وجود اعصاب خوردیاش...با تمام خستگیاش  بازم دلم برا طرحم تنگ میشه  ....

  • ۹۳/۰۸/۲۵
  • دکتر محیصا

نظرات (۰)

هیچ نظری هنوز ثبت نشده است

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی